به نام خدا

سالها یدور در آن مکان که همسر و فرزندانم در خواب بودند ومن در اطاق تنهایی خود دعای کمبل می خواندمو می گریستم . دلم یهو بهونه تورا کرد وتو

دیدی به خانه ما آمدی ؟ وچه بزرگوارانه ودلسوزانه به من می نگریستی




و

من تو را دیدم چه با شکوه و پر ابهت

ومن تمام مهربانی را در قامت زیبای تو دیدم وعشق تو را که قبلا هم خوابم آمده بودی در قلبم پرورش دادم

تا پر بار وپر شدوتمام زندگیم رادر بر گرفت و همیشه

یکهو دلم بهو نه تو را می کردو تو

دیدی که به خانه ما آمدی گرم ومهربان

خودم دیدم به خانه ما آمدی وروی سر من که خواب بودم ایستادی وبا مهر تمام به من نگریستی ولی تو دیگر چرایهو باز به خانه ما نیامدی

؟وقتی دلم یهو بهونه تو را می کرد چرا تو دیگر به خانه ما نیامدی؟

وقتی آن ظالم بما ستم کردو خانه را به ظلمتکده تبدیل کردچرا به خانه ما نیامدی

؟وقتی فرزندم مظلومانه مرد و کسی نبود او را دفن کندچرا دیگر به خانه ما نیامدی ؟وقتی مهر از خانه ما پر کشیدپدر ورفت وفقر وجدایی و تنهایی جای آن راگرفت

چرا دیگر یکهو به خانه ما نیامدی ؟وقتی دوستان شفیق نا رفیق شدند ورفتند وتنها در هول و هراسهاماندم

چرایکهو یکدفعه به خانه ما نیامدی

؟وقتی برادران و خواهران هم با تمام مهری که به آنها داشتم یهو رفتند وبه غریبه ها پیوستند چرا یهو به خانه ما نیامدی

در اوج تاریکی ها وتنهاییها و تباهی ها بارها دلم یهو بهونه تو را می کردوتو چرا ؟دیگر به خانه ما نیامدی

؟چون زندگیم عوض شده بودوبد شده بودم شاید از من قهر کردی ولی همیشه دلم یهو بهونه تو را می کردوچراتو دیگر حتی به خواب من نیامدی

؟دلم همیشه هوای تو را می کرد و شیطان همیشه به من می گفت دیدی کمکت نمی کنن؟

یک عمر دلت را به این حرفها خوش کرده بودی؟


دیدی چقدر خاموشند وتو گرفتار بلاومن با زحمت خود را از شیطان بیرون می کشیدم ویواشکی مسجد حاج شهباز خان ومسجد امیر

وصحبت های آقای اصفهانی وانصاریان یهو مرا هوایی می کردبازدلم هوای تو را می کرد

ولی تو دیگر به خانه ما نیامدی شیطان هم بیکار نیود وسوسه هایش مرا به ستوه آورده بودند

چون افکارم در تمام وجودم ریشه دوانده بود مانع از انحرافم میشد وحرف شیطان را پذیرا نبودم

یکروز یهواز من خواست افکارم را عوض کنم تا اجرای دستورات او برایم آسان شودو باز هم دلم یهو بهونه تو را کرد وتو

دیگر به خانه ما نیامدی دلم یهو به طرف شما کشیده میشد

انگارریسمانی از قلب من به سوی شماکشیده شده بودویا بر عکس یهو دلم هوای تو را می کرد ودیدی یکشب یهو دلم بهونه تو را کردوتو به خانه ما آمدیودی

من چقدر شاد شدم و شگفتم واز شادی با تمام قد بلند شدم

در حالیکه خیس عرق شده بودم و می لرزیدم فریاد زدم امام رضابه خانه ما آمد

ودیدی به خانه ما آمدی با شکو ه و وقار ومن تو را دیدم چه مهربان
ومن به القاءات شیطان فکر کردم
که آیا شما مرا کمک نکردید و مرا در مشکلات تنها گذاشتید؟ روز ها و شبها فکر کردم نتیجه عکس آنرا گرفتم شما اهلبیت گویا تر وزنده تراز هر کسی هستید